تبليغاتX
 

 

از سیاهی های عشقی متروک

روزگاران خاک خورده را

بی ترنم صدای مرغان سحر

در شط آرزوهایم می شویم

غرق در اوهام ،

جام ارغوان را به رنگها می بخشم

و هر لحظه ،

فارغ از بودن و نبودن

فهرست حقارت آمیز زندگی ام را ورق می زنم

به گل نشسته ام از دست روزگار

و گرمای تابستان زده ی گورستان

وجودم را به خاک گرم تعارف می کند

آهسته ، آهسته وحشی می شوم

و در سایه سار خسوف

همچون سایه های گم شده

مهجور و منتظر به زایش خورشید مانده ام ...

پس ؛

-          بی هیچ ناله ای

چون سنگریزه های ساحلهای متروک

پیوند جنون را با پیکر فرسوده ام لمس می کنم

و در شکاف برهوتی سنگین ،

سایه های سنگی را به آسمان آبی تر نقش می کنم

تیرگی های افق ،

افسون پوچ زندگی ام را تسکین می بخشند

بیدار می شوم ،

مرگ و مهتاب به هم می نگرند

اینجا غسلخانه است ،

و من سکوت را می شنوم ...

ر.ت.ارغوان

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط رند تبریزی  |