از سیاهی های عشقی متروک
روزگاران خاک خورده را
بی ترنم صدای مرغان سحر
در شط آرزوهایم می شویم
غرق در اوهام ،
جام ارغوان را به رنگها می بخشم
و هر لحظه ،
فارغ از بودن و نبودن
فهرست حقارت آمیز زندگی ام را ورق می زنم
به گل نشسته ام از دست روزگار
و گرمای تابستان زده ی گورستان
وجودم را به خاک گرم تعارف می کند
آهسته ، آهسته وحشی می شوم
و در سایه سار خسوف
همچون سایه های گم شده
مهجور و منتظر به زایش خورشید مانده ام ...
پس ؛
- بی هیچ ناله ای
چون سنگریزه های ساحلهای متروک
پیوند جنون را با پیکر فرسوده ام لمس می کنم
و در شکاف برهوتی سنگین ،
سایه های سنگی را به آسمان آبی تر نقش می کنم
تیرگی های افق ،
افسون پوچ زندگی ام را تسکین می بخشند
بیدار می شوم ،
مرگ و مهتاب به هم می نگرند
اینجا غسلخانه است ،
و من سکوت را می شنوم ...
ر.ت.ارغوان