و تو چون عیاری
دل بی تابم را
از کفم دزدیدی
تو همه پنجره ها را به رخم وا کردی
چشم یاری به رخ غم کردی
تو شدی تکیه گه و اهرم من
تا که دروازه ی زندان مرا خم کردی
که رهایم سازی
و تو بی زمزمه ی منت عشق
در گلستان خیال و اوهام
باغ بی ریشه ی احساس مرا
ارغوانی کردی
بس محبت کردی که غرور خود را
از تمنای وجود گنگم
پیش من بشکستی
و من ایمان دارم
اینکه احساس تو را درک کنم
و نه تا مرگ رسد عشق زیبای تو را ترک کنم ...
ر.ت.ارغوان