تبليغاتX
 

 

تو به من تابیدی

همچو خورشیدی گرم

و چه روشن کردی

شب بی روزنه ی تارم را

دل من غمگین بود

از غم تنهایی

و تو چون عیاری

دل بی تابم را

از کفم دزدیدی

تو همه پنجره ها را به رخم وا کردی

چشم یاری به رخ غم کردی

تو شدی تکیه گه و اهرم من

تا که دروازه ی زندان مرا خم کردی

که رهایم سازی

و تو بی زمزمه ی منت عشق

در گلستان خیال و اوهام

باغ بی ریشه ی احساس مرا

ارغوانی کردی

بس محبت کردی که غرور خود را

از تمنای وجود گنگم

پیش من بشکستی

و من ایمان دارم

اینکه احساس تو را درک کنم

و نه تا مرگ رسد عشق زیبای تو را ترک کنم ...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:15  توسط رند تبریزی  |