چون پرستو در باد
با هیاهوی دلی یخ بسته
شوق کوچیدن از این وادی سرد
سخت در تنگ دلم افتادست
و من احساس به دست
گرمی مهر تو را
از پساپیش زمان ،
از سرآغاز جهان لمسیدم
و در این گنبد وارونه ی پوچ
دیر وقتیست در اندوه وفا
شور من با طپش ثانیه ها می لرزد
و در اندوه غزلهای سبز
باغ خشکیده ی من
باز در سیطره ی موج قدم های عشق
لُخت و بی پیرایه
راز چشمان تو را
بر دل خسته ی من می ریزد
و من افتاده به خاک
دوست دارم که تو پروازکنان
ساقه ی خشک مرا
از زمین برداری
و به آداب و رسومی دیرین
تن بی ریشه ی من را به کسی بسپاری
که دلش از هوس چیدن گلها خالی است...
ر.ت.ارغوان