در این غروب زهرگین
و روشنی شرمگین
به روی خیمه های خون
نظاره می کند دلم
صدای شیحه های اسب
صدای گریه های عرش
ز هر طرف به سوی من
روانه می شود چو تیر
زمان امام خویش را
به کام ناکسان فروخت
به زیر تازیانه ها
بدون سر ، بدون تن
برای اعتقاد من
برای اعتلای من ...
ر.ت.ارغوان