تبليغاتX
 

 

دور از آن پرتو رويش دل مستانه بسوخت
دل مستان رخش از مي پيمانه بسوخت
شمع اصحاب كه شد در شب هجران روشن
خود ندانست در آن شب پر پروانه بسوخت
ما چه گوييم از آن عشوه گر فرزانه
عاقلان خود همه شاهد دل ديوانه بسوخت
شعر حافظ چو مرا در سر و اندیشه فتاد
سینه ام از غزل خواجه ي فرزانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت
ترس ما هست از آن خوشه ي گيسوي يار
كه از آن خرمن زلفش دل بيگانه بسوخت
نبرد زاهد و واعظ به در خانه عشق
رند تبريزي اگر عمر به افسانه بسوخت
ر.ت.ارغـوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 20:56  توسط رند تبریزی  |