تبليغاتX
 

 

در سکوت مبهم یک سر گذشت

در میان روشنایی های دشت

جز صدای وحشی هوهوی جغد

هیچ آوازی نمی آید به گوش

چشمها بارانی اند ،

دستها خالی تر از احساس لمس

های و هوی جغد بی تابی که در نزدیکی است ،

شور می بخشد به احساس جنون

شبنم پاکی که آویز گلی است

تحت تحمیل قضای جاذبه

از رخ گلبرگ های ارغوان ،

لغز لغزان می خرامد روی خاک؛

روی بر این خاک سرشار از تهی

مرد سرشار از غم عشقی کهن افتاده است ...

کز فراق لحظه های روشنی

زیر چتر درد و اندوه زمان ،

پیکر فرسوده ی امید را

می کشد در کوره راه زندگی

تا به پشت تپه های روشنی ...

مرد پژمرده ز دست روزگار

خواب می بیند که پشت کوهسار ،

با هم آوازی گلهای بهار

نغمه ی پیوند را خواهد سرود...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:33  توسط رند تبریزی  |