در سکوت مبهم یک سر گذشت
در میان روشنایی های دشت
جز صدای وحشی هوهوی جغد
هیچ آوازی نمی آید به گوش
چشمها بارانی اند ،
دستها خالی تر از احساس لمس
های و هوی جغد بی تابی که در نزدیکی است ،
شور می بخشد به احساس جنون
شبنم پاکی که آویز گلی است
تحت تحمیل قضای جاذبه
از رخ گلبرگ های ارغوان ،
لغز لغزان می خرامد روی خاک؛
روی بر این خاک سرشار از تهی
مرد سرشار از غم عشقی کهن افتاده است ...
کز فراق لحظه های روشنی
زیر چتر درد و اندوه زمان ،
پیکر فرسوده ی امید را
می کشد در کوره راه زندگی
تا به پشت تپه های روشنی ...
مرد پژمرده ز دست روزگار
خواب می بیند که پشت کوهسار ،
با هم آوازی گلهای بهار
نغمه ی پیوند را خواهد سرود...
ر.ت.ارغوان