غمگین ترین دختر دنیا را من نمی شناسم ولی عاشق نوشته هایش هستم. او این روزها به اوج زیبایی رسیده است و من از خواندن نوشته هایش سیر نمی شوم. غمگین ترین دختر دنیا آنقدر محو عشق شده است که خود را از یاد برده است و آنقدر در میان خاطرهایش غنوده است که احساس می کنی نمی توانی او را از این رنج نجات دهی. او از آن دسته دخترهایی است که دوست دارد شوهری انقلابی داشته باشد و با تمام وجود وفادار است ولی گاهی وقتها خیلی زود عصبانی می شود و من دلیل این موضوع را نمی دانم. غمگین ترین دختر دنیا با اینکه قلب مهربانی دارد ولی دوست دارد عشقی را که مرده است از گور بیرون بیاورد و برای دفعه دوم و سوم و… با دستان کوچکش خفه کند. غمگین ترین دختر دنیایی که من اصلا نمی شناسمش عاشق فاکنر و کنراد هست و آرزو دارد بتواند حداقل یک سطر مثل آنها بنویسد و فکر می کند که هرگز نمی تواند مثل هیچکس دیگری جز خودش باشد. او از کپی رایت به شدت متنفر است و چندی پیش به پسری که از آهنگ وبلاگش خوشش آمده بود انگ دزدی زد. غمگین ترین دختر دنیا خیلی بیشتر از سنش می داند و علت غمهای زیادش می تواند همین موضوع باشد چرا که شاعر می گوید :
بدبخت آنکه اسیر عقل شد در این سرا
خوشبخت آنکــه کـره خـر آمـد الاغ رفت
غمگین ترین دختر دنیا از کودکی کتابهایی را خوانده است که شاید ۸۰ درصد از افراد تحصیل کرده در این جامعه حتی اسم آنها را نمی دانند؛ مثلا : او در ۱۱ سالگی قلعه حیوانات و حدود ۱۳ سالگی اش تهوع سارتر را خوانده است. غمگین ترین دختر دنیا عاشق نوشتن هست و گاهی شعرهایی می گوید که بهترین شاعران معاصر از گفتن آن عاجزند. زندگی این دختر یک تراژدی واقعی است و من این را از عمق نوشته های هرجایی اش فهمیدم. او بعضی از نوشته های خود را بیشتر از همه نوشته های دنیا دوست دارد و عادت خوبی که دارد این است که در مورد چیزی که نمی داند ابراز فهم نمی کند و تنها با لبخند یا ژست نا آرامی از آن می گذرد و او تنها اسطوره ای که می دانم اکنون در شهر من زندگی می کند. غمگین ترین دختر دنیا یک روشنفکر واقعی است و کسی این را نمی داند ، حتی من او را نمی شناسم و فقط عاشق نوشته هایش هستم...
ر.ت.ارغوان