در سکوتی مبهم
و غروبی دلتنگ
سرکش از جام شراب
بر لب حوض قشنگ
آرزوهای مرا باران شست
لذتی در دل من نیست دگر
وز گل و بلبل گلشن اثری نیست مگر
بوته ای خشکیده ، با دلی رنجیده
و شراب است و می و پیمانه
و صدایی دلتنگ
در پس ویرانه
آه این سینه ی من هست که در خانه غم
بر رخ پنجره ها ،
می نشیند هردم
من که خود مي دانم ،
گل ما جاذبه در خويش نداشت ،
شبنم از روي لطافت سر خورد
کاش می دانستي
این هوس نیست که بر عمق وجودم جاریست ...
ر.ت.ارغوان