تبليغاتX

 

 

در سکوتی مبهم

و غروبی دلتنگ

سرکش از جام شراب

بر لب حوض قشنگ

آرزوهای مرا باران شست

لذتی در دل من نیست دگر

وز گل و بلبل گلشن اثری نیست مگر

بوته ای خشکیده ، با دلی رنجیده

و شراب است و می و پیمانه

و صدایی دلتنگ

در پس ویرانه

آه این سینه ی من هست که در خانه غم

بر رخ پنجره ها ،

می نشیند هردم

من که خود مي دانم ،

گل ما جاذبه در خويش نداشت ،

شبنم از روي لطافت سر خورد

کاش می دانستي

این هوس نیست که بر عمق وجودم جاریست ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:29  توسط رند تبریزی  |