تبليغاتX
 

 

 

گـلعـذاری بـاغـبان را بــاز هـم از یـاد برد

صـبر کـنعانش نـماند و پـیرهن را بـاد برد

در مـرام عـاشقان ایـن رسم عیاری نبود

تـیغ ابـرو بـر کـشید و از مـیان پـولاد بـرد

نـوبهار زنـدگی چون در گل و گلشن فتاد

گلسِتان را در خزان درد دل شمشاد برد

دلـبر مـا چون بجز خود آیت عشقی ندید

در دل مـا غم نهاد و بـا خودش میعاد برد

در وفایش تـازیانه خوردم و این نو عروس

حـجله را از دم رهـا کرد و ز دل داماد برد

تا نی ستان وجودم را به لبخندی فروخت

آتـش هجرش مـرا از بیخ و بـن بـنیاد بـرد

در هوای کوهکن اندیشه شیرین چو رفت

خسروان را باد غیرت تیشه ی فرهاد برد

جملگی تــبریـزیان بـر بخت من نالیده اند

ارغــوان را  رنـد پرورد  و  ثـمر شهزاد  بـرد

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:0  توسط رند تبریزی  |