در شب روشني از ريزش برف
با دل غم زده از هجرت گل
دست من در عجب از برف زمستان به دهان
بلبل از همهمه ي باد زمستان نگران
آسمان بي ابر است
و زمين يخ بسته ،
از غم حادثه ها مي لرزد
لقمه اي گشته زمين در دل برف
بچه ها مي نالند ، بچه ها مي گريند
زبري از روي زمين رفته دگر
كفشها سرسره هست
دستكشي نيست كه برفي بزنند ،
پوششي نيست كه رقصي بكنند
در پس خانه مستاجرها
برف خود نامرد است
رو سفيد است ولي دل تيره
در خم كوچه ي ما هم گذري نيست دگر
و من اينگونه در اعماق خيال
در پي واژه ي گنگي هستم ،
تا كه احساس مرا درك كند
كه نه شعر از هوس شهره شدن مي گويم ...
ر.ت.ارغوان