تبليغاتX
 

 

در شب روشني از ريزش برف

با دل غم زده از هجرت گل

دست من در عجب از برف زمستان به دهان

بلبل از همهمه ي باد زمستان نگران

آسمان بي ابر است

و زمين يخ بسته ،

از غم حادثه ها مي لرزد

لقمه اي گشته زمين در دل برف

بچه ها مي نالند ، بچه ها مي گريند

زبري از روي زمين رفته دگر

كفشها سرسره هست

دستكشي نيست كه برفي بزنند ،

پوششي نيست كه رقصي بكنند

در پس خانه مستاجرها

برف خود نامرد است

رو سفيد است ولي دل تيره

در خم كوچه ي ما هم گذري نيست دگر

و من اينگونه در اعماق خيال

در پي واژه ي گنگي هستم ،

تا كه احساس مرا درك كند

كه نه شعر از هوس شهره شدن مي گويم ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:23  توسط رند تبریزی  |