تبليغاتX
 

 

آسمان مي بازد ، رنگ آرامش را

سرخي از غرب افق مي تازد

رنگ خون بر چهره

سايه ها دور و دراز

شاعري خيره به شب قطعه ي نو مي سازد

و من اكنون تنها

بر لب پنجره ي باز اما

خبر از چلچله و همهمه نيست

كوچه را مي بينم ،

پسري دست نوازش سر معشوقه كشيد

آه  گرمي ز درونم چو بخار ،

بر رخ شيشه نشست

و  مؤذن اينبار ،‌ از پس سرخي عشق

نغمه ي ساز خدا مي زند او

سايه اي روي زمين نيست دگر

سرخي از جبر زمان ، مي نالد

و سياهي خندان ، به خودش مي بالد

تازه يادم افتاد ،

گل شمعداني ما هم كه لب پنجره نيست ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:50  توسط رند تبریزی  |