آسمان مي بازد ، رنگ آرامش را
سرخي از غرب افق مي تازد
رنگ خون بر چهره
سايه ها دور و دراز
شاعري خيره به شب قطعه ي نو مي سازد
و من اكنون تنها
بر لب پنجره ي باز اما
خبر از چلچله و همهمه نيست
كوچه را مي بينم ،
پسري دست نوازش سر معشوقه كشيد
آه گرمي ز درونم چو بخار ،
بر رخ شيشه نشست
و مؤذن اينبار ، از پس سرخي عشق
نغمه ي ساز خدا مي زند او
سايه اي روي زمين نيست دگر
سرخي از جبر زمان ، مي نالد
و سياهي خندان ، به خودش مي بالد
تازه يادم افتاد ،
گل شمعداني ما هم كه لب پنجره نيست ...
ر.ت.ارغوان