یـار آمد و مهمان شد تــا بــاد چنین بــادا
هنگامه ی مـستـان شد تا باد چنین بادا
آن مـاهرخ شیرین کــاندر بـن چـاهی بود
مـهپـاره ی کـنعــان شد تـا باد چنین بـادا
در عشق چــو پیـچیدم از رنـج نـتـرسیدم
دردم همه درمان شد تــا بـاد چنین بادا
از خـرمن گـیسویش وز عـشوه ابـــرویش
آتش چـو گـلستان شد تـا بـاد چنین بـادا
تـا در طلب معبـود گم گشت مـرا مقصـود
خضر آمـد و رهبان شـد تـا بـاد چنین بـادا
اندیشه ترکان چون بر ملک سلیمان رفت
دل رستم دستـان شد تـا بـاد چنین بـادا
از نـقش نگــارینش چون عشق فـرود آمـد
مـهر آمـد و تــابـان شد تــا بـاد چنین بـادا
تــا خــاک مـرا بگرفت آن یــار پــری چـهره
خاک از عدم انسان شد تا باد چنین بـادا
از نـور رخ سـاقی بـلبـل چـو کـشید آهی
عـالم همه بـرهان شـد تـا بـاد چنین بـادا
چـون پرتو رحمش را بر خـویش بدیدم من
رنـدی همه آسـان شد تـا بـاد چنین بـادا
ر.ت.ارغوان