روزهاي فراق و بي پايان
روزگار تباه و بي بنياد
روزهاي خبيث و بي احساس
ياد مغبون هاي بي فرياد
روزگار فريب و طراري
همه گنجشكها قناري گشتن
در ميان بازوان عشق
بي محبتها رها گشتن
من از اين واعظان صد چهره
نخوت روزگار را به خود ديدم
از ميان نقاب هاي دلتنگي
گريه هاي ماهرانه را ديدم
روزهاي غريبي و غربت
رازها را به گور بردنها
روزگار شكست و بد عهدي
در کنار یار مردنها
روزگار ريا و خودخواهي
كفرها را به عشق سنجيدن
روزگار سکوت و صد رنگی
گفته هاي عشق را نشنيدن
من در اين خزان بی پایان
خسته اي پريشان و نالانم
از غم فراق هاي بي ريشه
همچو برگي به زير بارانم ...
ر.ت.ارغوان