پنجره های بی تابی ام
از شور بختی انتظار شکسته می شوند
اشکهایم ، لعاب سرسختی را فرو می شوید
و کهنه کینه های تهوع انگیز
به دار مجازات بسته می شوند
در باغ من ،
انارهای ترک خورده
شیرینی پاییز را فریاد می زنند
و از تلالو حبه های انگور شهوت می چکد
دیگر کمین عشق به کسی تلنگر نمی زند
و من در جوار صنوبرها
کمی دورتر از روشنایی فانوس
چون سیاهی سائیده شب
ستاره های شبگرد را به بند می کشم
هر لحظه ،
سیلاب واژه های گستاخ
بی هیچ منطقی
دریچه ی فلسفه ام را می بندد
حباب آرزوهایم فرو می ریزد
و عشق ،
این جذبه ی حیات
با هیچ مخملی
روح فسرده ی من را جلاء نمی دهد
تنها و بی صدا
با جام ارغوان
از مرز بودن به نبودن کوچ می کنم
وفا را در آیینه می پویم
و فریاد می زنم ،
ای آشناترین غزل زندگانیم
با من بگو که کی؟
افسانه ی ظهور را ورق می زنی؟
ر.ت.ارغوان