گـلعـذاری بـاغـبان را بــاز هـم از یـاد برد
صـبر کـنعانش نـماند و پـیرهن را بـاد برد
در مـرام عـاشقان ایـن رسم عیاری نبود
تـیغ ابـرو بـر کـشید و از مـیان پـولاد بـرد
نـوبهار زنـدگی چون در گل و گلشن فتاد
گلسِتان را در خزان ، دردِ دل شمشاد برد
دلـبر مـا چون بجز دل آیت عشقی ندید
در دل مـا غم نهاد و بـا خودش میعاد برد
در وفایش تـازیانه خوردم و آن نو عروس
حـجله را از دم رهـا کرد و ز دل داماد برد
تا نی ستان وجودم را به لبخندی فروخت
آتـش هجرش مـرا از بیخ و بـن بـنیاد بـرد
در هوای کوهکن اندیشه شیرین چو رفت
خسروان را باد غیرت تیشه ی فرهاد برد
جملگی تــبریـزیان بـر بخت من نالیده اند
ارغــوان را رنـد پـرورد و ثـمر شهـزاد بـرد
رند تبریزی