تبليغاتX
 

 

ســالهــا تـو سنگ بـودی دلـخراش
آزمــون را یک زمــانی
خــاک بــاش
در بهاران کی شود سر سبز سنگ
خــاک
شو تـا گـل بـرآید رنـگ رنـگ

مولوی

 

 

 

 

در خواب می دیدمت

بانوی قصه های خواب آور

رنجور دردهای بی پاسخ

می دیدم که با من می گویی

حکایت ذره ذره های خاکسترت

و شکایت آبستن شدن از تنهایی ات را

در سردی پاییزی که نسیمش ،

از کول درختان سترون بالا می رفت ،

تا خدا را تکان دهد...

ای بیکران درد ،

سردی چهره ات ،

سکوت سینه ام را می خشکاند

و از جذامی دل نوشته های عقیم

چرکینه های رنج توست که می جوشد

بهانه نیست ارغوان ،

بهانه نیست عشق ،

و اشک سوسنی عارض ،

که حجم رفتن را خیس می کند ...

پس ؛

چشمهایم را می ببندم به قانون قافیه

هم ردیف خاک می کنم درد کهنه را

و در اسارت سنگ های گورستان

ترانه ی بودن را به تصنیف می کشم...

بیدار می شوم ،

سیال تیره می بارد از سپیده ی صبح

و عشق در کالبد خاکی ام،

بسان فاحشه ای می رقصد

های ... افریطه ی شوم غزلهای من ،

قلبت را ببند !

تا با خیال درد تو جان را تهی کنم ...

رند تبریزی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط رند تبریزی  |