تبليغاتX
 

 

مرا سودای گیسویت

ز ره برده ست و می دانی

چرا بیهوده این تن را ،

ز پیش خویش می رانی

نمی خواهی ، نمی خواهی ،

تن بیمار عشقم را

نمی دانی ، نمی دانی ،

دلیل اشکهایم را

که از گرداب خون آشام عشق تو

چه خون دل نهان گشته

به اعماق وجود من

که گر یکدم به جای خویش من بودی

وگر واقف به عشق پاک می بودی ،

چو شبنم از سراغ گل ،

به یکباره نمی رفتی

به زیر خاک بی احساس ،

نمی رفتی ، نمی رفتی

تو ای تابانی مهتاب ،

تو ای نمناکی شبنم

که جام ارغوانی  را ،

به کام تشنه بنشاندی

چرا باید مرا اینقدر ،

تو نالایق بدانی لیک

تو این را هیچ می دانی ،

دلم سرچشمه ی عشق است؟

بیا ای نازنین من ، ای عشق رویایی

بیا شعر فروغ برخوانیم و پا کن عیش و مستی را

"بیا دنیا نمی ارزد

به این پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رویای هستی را" ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:1  توسط رند تبریزی  |