تبليغاتX
 

 

همچو برگی در بهاری سرد

همچو نهری در گذاری تنگ

یکه و تنها به یاد یار

می گزد خلوت مرا چون چنگ

می خزد ظلمت درون رنگ

می تپد این دل به پای سنگ

راه برگشتی به رویم نیست

در حصار عصر عصیانی

فارغ از هر های و هوی خوش

می گریزم از تبار خویش

می سپارم دل به بد عهدی

تا که بگریزد ز من هستی

تا بمیرد هر آنچه در دل بود

تا فرا گیرد مرا مستی

آه و آه ای ارغوان تلخ

عشق را از من تو کردی سلب

کز فراق روی تابانت

اینچنین از عشق رنجورم

کاش یک دم تو می بودی

تا ببینی حال زارم را

وز نشان دیده های تر

خود بدانی کار و بارم را

کاندرین رویای بی حاصل

بی تو بی پائیز می ریزم ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:47  توسط رند تبریزی  |