اهل تبریزم
چشمهایم لبریز
اشکهایم سر ریز
من همیشه هر صبح
منت باد سحر می جویم
عاشقی پیشه ی من
و طلب توشه ی راهی است که می پیمایم
من خدا را دیده ام
اندرون سبد دخترکی ژولیده
که به هنگام بهار
غزلی خوش می چید
من وفا را دیده ام
در نگاه زن بی ادراکی
که تبسم بر لب
به رخ آینه ها می نگریست
من در این شهر پی واژه ی گنگی هستم
که همه می گویند
نام او احساس است
شعر من در قرق فریادیست
که به مانند شکفتن در باغ
هیچکس آگه نیست
من به پیوند شقایق هر شب
چشم خود می بندم
و به ادراک معمایی پوچ
گاه چندین ساعت
آب را می کوبم
و همیشه ، هر جا
افقی را که به چشمم جاریست
همچو خونی که به رگهایم هست
می توانم فهمید ،
من گذار و جهش ثانیه ها را که به من می خندند ...
می بینم و به آن خوشبینم ،
که زمان می گذرد
خواه شادی باشد
خواه ماتم باشد
من به این عشق که خیلی گنگ است
می نگرم ، می گریم
و به احساس بلند هجرت
از بهشتی که مرا خاک افکند
می گریم ...
من به آغاز غزل می گریم که چه سخت آغازیست ...
رند تبریزی