در باغ من ،
دانه ی امید را نکار
ای مهربان حبیب گلشن دلدادگی
دیگر گذشته کار من از عشق و عاشقی
در بطن و متن این زمانه ی آوارگی
در حسرت نگاه تو ای مهربان من
فرهاد وار ،
تیشه بر بیستون کشیده ام
لیکن میان مردم نا اهل روزگار
زهر غریبی مجنون چشیده ام
بر حال من نخند ای مهربان من
وان جام ارغوانی خود را به من بده
تا نوش جان کنم این تلخ زمانه را
تا شادمان شوم از دست روزگار
بر من حرام باد
شرب دل انگیزت ای بهار
بر من حرام باد
اعیاد شاد گذار سال
آتش زده ست بر من این تابناک زندگی
چون می توان سوخت و خاکستری نماند؟
چون می توان به جستجوی نشاط گشت؟
دیگر نمی شود از عشق هم ترانه خواند
با این وصال بهار و با فصل خزان عشق ...
رند تبریزی
۸۴/۱۲/۲۷