در تعجب مــاندم از دنيــا كه يـاران را چه شد
پيش كه گويم غم دل ، غمگساران را چه شد
موسم باد خزان مي بايد از ما مي گذشت
در شگفتم زين گذر آن نوبهاران را چه شد
دل به طغيان آمد از ياران سرمست شراب
كــاوه آهنگـران و شهريـــاران را چـه شد
نيست در ميخانه ها جز تك صداي ناله اي
از كه خواهم باده اي كان مي گساران را چه شد
گوي و چوگان در دلم آكنده شد با تيغ ناز
تك سواران را چه آمد ، شهسواران را چه شد
راز هستي كس نمي دانست جز پیر مغان
دل به كفر آمد ز گردون ، رازدارن را چه شد
چون دل فرهاد سوزد خسروان شيرين شوند
شاه تركان را چه آمد ، دوستداران را چه شد
دلربايان بود و اين دل زير پاهاشان نگون
دلربايي كي سر آمد ، گل عذاران را چه شد
رند تبريزي كس از دور فلك دستي نبرد
پس چه مي پرسي كه زاهد يادگاران را چه شد
رند تبریزی