در انتظار غروبی تنگ
دامنه های هجران را نظاره می کردم
وحشت اندیشه هایم ،
خورشید را در می نوردید
و حصار تنهایی ام را فرو می ریخت
با آهنگ ارغنون
آزادی قافیه در سکوتم ردیف بست
شک ظلمت ،
کهربای مرا چید
و سیال تیره نازل شد
شامگاه بود
باران روشنی از ابر تیره می بارید
تهی تر از آینه بودم میان رویاها
و سینه بند دختر همسایه با باد می رقصید
من با اضلاع گمشده نور
طلوع را نفس کشیدم
و تو ؛
بی احساس تر از عدم
به دنبال رنگ می رفتی
به ناگاه ،
نقاش ازل در نگاهم تف انداخت
و تو پوست موز را زیر پایم کشیدی
طاقتم طاق شد
و در خرابات تو ویران شدم...
رند تبریزی