تبليغاتX
 

 

افسوس رفت آن مه چون گل شکفته را

بی تـاب کرد این دل حرمان گرفته را

بی ارغوان که مرا شور شعر نیست

یــارب که چید آن گل بر بــاد رفته را

افسانه شد شعر من از تنگ بی کسی

چون نو عروس پر پر حجله نرفته را

از چشم او به سیل غمش در فغان شدم

رحمی نمانده بر دلش آن یار خفته را

دیگر صدای خاطره ها هم نمانده است

یـا رب چگونه زنده کنم یـاد رفتـه را

آخر تو ای ترانه ی عشرت نخواستی

این چنگ پر فسانه ی در غم نهفته را

در آرزوی روی تو ای هفت رنگ عشق

مـاندم چگونه سر کنم ایــام هفته را

از درد یار گوهر دل سنگ خاره شد

این عاقبت چه بود گوهر نایاب سفته را

کس بر غم نهفته ی من ناله ای نکرد

رنـدی نخوان حکایت در دل نهفتـه را

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط رند تبریزی  |