ای ارغوان تلخ
که به کامم نشسته ای
ای بیکران درد
که ز عالم گسسته ای
وی روزگار تیره که اندوه عشق را
در انحنای طالع من سخت بسته ای
در این شب سپید که گلهای خاطرات
روییده بر دلم
هق هق کنان به سوی تو من پر گشوده ام
تا شادمان شوم اندر حضور تو
تا جان به سر کنم اندوه تیره را
ای نازنین من
اکنون که یاد تو
در جای جای سینه ی من رخنه کرده است
در آشیان گرم محبت کمی بمان
وز من مگیر نغمه و گلبانگ عشق را
تا با خیال تو
روح فسرده ی دل را جلا دهم
ای بی کران من
در هجر روی تو
پرواز شاپرکان در هوای دشت
آوای پر صلابت مرغان نیمه شب
افسانه ایست بر لب سیمان نشستگان
وین آسمان شب
لخت است و بی فروغ
سوسو نمی زند به شب من ستاره ای
کابوس بی تو ماندنم
از پشت قرنها سکوت
افسانه ی هبوط را تکفیر می کند
وین لاله های سر زده در دشت های خشک
در امتداد زندگی
در تار و پود زندگی گنگ و بسته ام
خون مرا به سر حد مردن مکیده اند
آه ای غروب تنگ
در این وصال شب
تنها تو با دل من ناله می کنی
هم در سرای عشق
تنها تویی که بخت جوان داده ای مرا ...
رند تبریزی

ای عاشق صد پاره لاف از غم جان کم زن
وین سینه ی زخمی را یک چند تو مرهم زن
تا پرده ی بازی را تقدیر نه بر چیده
دست خوش شادی را بر سینه ی ماتم زن
حوران بهشتی را در بند چلیپا کن
افسانه ی حوا را بر دیده ی آدم زن
چون در طلبم آیی با روح مسیحایی
اعجاز معظم را بر پیکر مریم زن
بی عشق چو می گردی همواره پر از دردی
بر خیز و غم دل را رسوا کن و بر هم زن
یاران موافق چون در دام تو افتادند
یک شانه بر آن زلف آشفته و پر خم زن
هم چشم و چراغ ما هم زمزمه ی جان شو
هم دست شفاعت را بی پرده به محرم زن
در حلقه ی رندانه می نوش به شکرانه
مستی کن و پیمانه بر چشمه ی زمزم زن
رند تبریزی
همه رفتند و یکی بازنگشت
همه مردند و یکی یاد نکرد
پشت این پنجره ی پر ز غبار
همه پیمان تسلسل بستند
زهر شد کام من زار و نزار
یک نفر نیز در این کوچه ی غم
یادی از این دل دیوانه نکرد
میفشارم به دلم خون جگر
که چرا عشق مرا یاد نکرد
لیک حالا چو قلم گریانم
نه بر این برگ سفید از پی احساس بلند
بلکه از بخت سیاهم پی اوهام درون
شب و من لب بسته
روز و شب سر بسته
و تنم چون مرده
در حصاری مستور
راه برگشتنیم نیست دگر
در شکاف غم و اندوه زمان
در دل گورم من
از جهان کورم من
این منم چون مرده ؟
!!!این منم چون مرده ؟
!!!رشته ی سست خیالم همه یغما رفته
!!!از بد حادثه ها
از تب واسطه ها
غم هجران به دل من رفته
سنگ لعنت سر من بشکسته
و هم اکنون تنها
در رگ ساغر جوشان زمان
مرده ای بی جانم
نقطه ی پایانم ...
رند تبریزی

محبوب من ،
از چشمهای تو تا حقارت من
فاصله بسیار نیست
آنسان که گل را فاصله ای با خار نیست
من ،
از کابوس هبوط تا چیدن سیب
زندگانی را ،
در پای قدیسه ای به نام عشق باخته ام
و تو ،
تمام شیرینی های عالم را
با من گذرانده ای
بهانه نیست عشق
بهانه نیست آوارگی از بهشت ،
که من تمام باکره های مقدس را
تنها به یاد تو
در پای چلیپا نهادم
و کف دستانم را به میخ نگاهت آکنده کردم
محبوب من ،
من هر بهار با روحی مسیحایی
خمار زندگانی را
به ارزانی نگاه فاحشه ای زنده کرده ام
تا تو را در انتهای باغ ارغوان به آغوش گیرم
ای ماورای من در اوج بودنم
دست مرا بگیر که من
از هزاره های عدم
تا معاصرهای زیستنم با تو بوده ام ...
رند تبریزی
روزهاي فراق و بي پايان
روزگار تباه و بي بنياد
روزهاي خبيث و بي احساس
ياد مغبون هاي بي فرياد
روزگار فريب و طراري
همه گنجشكها قناري گشتن
در ميان بازوان عشق
بي محبتها رها گشتن
من از اين روزگار صد چهره
نکبت جاودانه را چیدم
از ميان نقاب هاي دلتنگي
گريه هاي ماهرانه را ديدم
روزهاي غريبي و غربت
رازها را به گور بردنها
روزگار شكست و بد عهدي
در کنار یار مردنها
روزگار ريا و خودخواهي
كفرها را به عشق سنجيدن
روزگار سکوت و صد رنگی
گفته هاي عشق را نشنيدن
من در اين خزان بی پایان
خسته اي پريشان و نالانم
از غم فراق هاي بي ريشه
همچو برگي به زير بارانم ...
رند تبریزی
شوق زنده شدن عشق درون دل من
مثل يك آغاز است
مثل آغاز سخن گفتن كودك ، شيرين
مثل يك پيچك شاد
كه سراسر همه تن شوق شكفتن دارد
آنچنان دلشادم
كه سروپاي ز خود نشناسم
ز سر ذوق به خود ميپيچم
آنچنان دلتنگم
كه اگر روي تو چون ماه به رويم تابد
شوق ديدار طلوع خورشيد
برود از يادم
آنچنان مهر تو در دل دارم
كه چو يك بلبل مست
ميپرم شاخه به شاخه
كه به آواز بخوانم
من به عشق رخ زيباي تو تا گور به دام افتادم ... سیمین صورتی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک شعر زیبا از سیمین صورتی ![]()
این سکوتی که شکست
بر فراز سر ما
در بلندای زمان
در پس آینه ها
عشق را با خود برد
شوق را با خون شست
و دل زارم را
به دو دستم پس داد
شب بی مهتابی است
همه این معنی احساس مرا می دانند
و من اینک تنها به تو می اندیشم
که در این ظلمت شب
به کدامین مهتاب و کدامین نوری
باغ بی ریشه ی احساس تو را
روشنایی بخشم
کوچه ها تاریک است
و پر از تنهایی
لیک با این دل پر احساسم
یکسره نام تو را می خوانم
ای که عشق تو بر این پیکر من روییدست
دل من در طلبت از غم جان شوریدست
چشم من را دریاب
که چنین نافرجام
از غم حادثه ها
خون دل می ریزد
و همه می فهمند
نغمه ی ساز مرا
کاندر این باغ وصال دلها
در میان گلها
ارغوان نغمه ی احساس من است...
رند تبریزی