محبوب من
در این سکوت تنگ که مرا رخنه کرده است
شعر از برای تو گفتن چه سخت هست
اکنون که ذهن بسته ام
در آسمان عشق تو پرواز می کند
دردی بزرگ در دل من پا نهاده است
هجرت ،
این واژه ی عبوس
این فتنه ی وصال
آوای پر صلابت پژواک خورده را
در بیستون ذهن من آکنده کرده است
می ترسم از فراق
می ترسم از این شومی قریب
که مرا رو به سوی واژه های گنگ کرده است
محبوب روح من
من در فراق تو
چون روشنای آینه زنگار بسته ام
و در آرزویت ،
چون کودکی یتیم
هر شب میان خاطره ها پا گرفته ام
دست مرا بگیر و مرا تا خدا ببر
زیرا شنیده ام ،
که در آن دور دستها
تقدیرهای بسته را
در بیکرانه ی بودن به تو پیوند می زنند...
رند تبریزی
در سکوتی دلتنگ
در حصاری مستور
عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست
و هوس هوش مرا آکنده
با تمنای گناهی مبهم
مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :
تو چرا مثل عدم تنهایی؟
تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز
تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم
شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است
تو چرا تنهایی؟
واژه ها در به درند
ناتوانند به ادراک جنون
هیچ کس در این شهر
حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید
که چرا اینگونه
داغ تنهایی یک آلاله
چشم پر عشوه گر یک نرگس
و غم شرق به غرب سوسن
بر دل گلشن من روییدست
دوست دارم که بگویم سهراب ،
زندگی رسم خوشایندی نیست
زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است
زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است
زندگی لذت یک فاحشه از ثانیه است
زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست
زندگی تلخترین لحظه ی یک مردودی است
آری آری سهراب ،
زندگی هر چه که هست
زندگی رسم خوشایندی نیست ...
ر.ت.ارغوان

و خدا چه دوست خوبی است
والنتاین باشد یا نباشد
دوستمان دارد
این را از چشمان فقیر پسری خواندم
که پول نداشت شکلات بخرد
می گفت:
خدا مهربانتر از آن است که شکلات دوست داشته باشد
ر.ت.ارغوان
الا ای رند تبریزی اگر با دل در آمیزی
من و دیوانه دل بازیم و پیشت لنگ اندازیم
تو جانا رند تبریزی و از سودا نپرهیزی
از این عشق ار نپرهیزی جهان را ارغوان سازیم
اگر بر صورتت خالی، وگر فارغ ز هر خالی
به خال فرضی رویت هزاران شهر در بازیم
سمرقند و بخارا را بزرگان مفت بخشیدند
به قصد فتح بارویت، شتابان اسب می تازیم
یکی را بیت داد آن شب، یکی از بیت زاد آن شب
در این مصراع بی پایان به آن مطلع در آمیزیم
به وقت مصلحت در کش خیالت از رخ زرکش
به قصد آن رخ زرکش، به نام شیخ می نازیم
به روزم فاتح رویا، شبانگه جویمش او را
مدد گوساله را رندا، مگس را بی فلز سازیم
شعری از شمس و مرشد ما دیوانه مسطح
باز آمدم در میکده تا عهد و پیمان بشکنم
پیوند با ساغر خورم ، پیدا و پنهان بشکنم
امروز بی سامان منم ، گم گشته ی کنعان منم
باز آ تو ای سلطان من تا قلب شیطان بشکنم
بی نوبهار روی تو ، یک گل نمی روید به باغ
خرم کن اینک گلشنم تا فخر شاهان بشکنم
این سان یکی دل می برد ، آن سان یکی دل می خرد
لیکن چو یار من تویی این سان و آن سان بشکنم
ای شعشع تابان دل وی آتش پنهان دل
با پرتو روی تو من ، خورشید تابان بشکنم
هر دم در میخانه ای ، بر هم زنم پیمانه ای
ساقی اگر مستم کند من جام مستان بشکنم
در عشق چون افتاده ام بهر بلا آماده ام
رستم اگر عزمم کند ، من دست دستان بشکنم
صوفی برو در کوی خود کاینجا نه جای چون تو شد
چون رند تبریزی منم خواهم که ایمان بشکنم
ر.ت.ارغـوان
و این منم
ایستاده بر خَنگِ زمین
آرام و پر غرور
بی واژه های دور
در کوره راه زندگی و تنگنای گور...
ر.ت.ارغوان
عاشقانیم و جنون حیران ماست
مرغ عشقیم و قفس زندان ماست
وای از این چرخ بلند هفت رنگ
کز پی اش دلهای سرگردان ماست
سنگ شد قلب از جفای روزگار
نقش روی دلستان در کان ماست
با همه ویرانگری و رنج عشق
باز رنگ ارغوان در جان ماست
صدهزاران گنج های خسروان
پیش چشم گلرخان ارزان ماست
شهریاران خوش سرودند و همان
نغمه ی شبگردی و جولان ماست
جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست
چشم ها خشکید و سر آکنده شد
زین مصیبت ها که خود تاوان ماست
تار و پود ما به نا عهدی گسست
غم چو سایه یار و هم پیمان ماست
رنـد تبـریـزی به گرد شعـر ناب
دوش دیدم حلقه ی رندان ماست
ر.ت.ارغوان
تقدیم به عاطفه ، دختری از قبیله ی باران![]()
باده ي ناب تو كو تا ز ميان برخيزم
خرقه از تن فكنم جامه دران برخيزم
به خداي دو جهان گر تو حبيبم خواني
من به تاراج جهان همچو خزان بر خيزم
خيز و آهنگ و نوا كن تو در اين بيت حزن
تا به آهنگ تو من رقص كنان برخيزم
روی شيرين به رخم كن كه اي خسرو من
همچو فرهاد حزين كوه كنان برخيزم
يا رب از روي كرم سالك ما را برسان
تا به آبادي فردوس و جنان برخيزم
آرزويم همه اين است كه چون آب روان
از سر كوي تو من پاك روان برخيزم
خواجه چون گفت غزل تا به ابد ديگر من
به هواداري از آن پير مغان برخيزم
" گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم "
ايكه سوداي تو خود چشمه جاويداني است
من از آن شوق تو درهر دو جهان برخيزم
همچو شبنم به رخم بار و بگردان عطری
تا چو رندي به جهان مشك فشان برخيزم
ر.ت.ارغـوان
مست چه کرده ای مرا ساقی من نهان مکن
باده چه داده ای مرا پیش بیا فغان مکن
چشم سیه گشاده ای داغ به دل نهاده ای
ای غم جان گداز من شیوه ی پرنیان مکن
نرگس عشوه گر اگر روی به بوستان کند
جلوه ی مهر خود گشا باغ مرا خزان مکن
از کف کفر رسته ام از همه کس گسسته ام
سجده ی تو نشسته ام روی به دیگران مکن
نغمه ی ساز من تویی سوز و گداز من تویی
راز و نیاز من تویی سرّ مرا عیان مکن
تیغ فراق روی تو بر دل من نشسته است
ای تن من خمار تو قامت من کمان مکن
درد مرا تو مرهمی از همه کس تو اعظمی
ماتم و اندوه مرا سخره ی این و آن مکن
رندم و تا ابد منم مست وصال روی تو
ساقی من پیاله را جز می ارغوان مکن
ر.ت.ارغـوان
از سیاهی های عشقی متروک
روزگاران خاک خورده را
بی ترنم صدای مرغان سحر
در شط آرزوهایم می شویم
غرق در اوهام ،
جام ارغوان را به رنگها می بخشم
و هر لحظه ،
فارغ از بودن و نبودن
فهرست حقارت آمیز زندگی ام را ورق می زنم
به گل نشسته ام از دست روزگار
و گرمای تابستان زده ی گورستان
وجودم را به خاک گرم تعارف می کند
آهسته ، آهسته وحشی می شوم
و در سایه سار خسوف
همچون سایه های گم شده
مهجور و منتظر به زایش خورشید مانده ام ...
پس ؛
- بی هیچ ناله ای
چون سنگریزه های ساحلهای متروک
پیوند جنون را با پیکر فرسوده ام لمس می کنم
و در شکاف برهوتی سنگین ،
سایه های سنگی را به آسمان آبی تر نقش می کنم
تیرگی های افق ،
افسون پوچ زندگی ام را تسکین می بخشند
بیدار می شوم ،
مرگ و مهتاب به هم می نگرند
اینجا غسلخانه است ،
و من سکوت را می شنوم ...
ر.ت.ارغوان
هوای بلبلان دارم که در گلزار می گردم
شراب ارغوان خواهم که با خمار می گردم
مرا بر درد بی درمان طبیبی نیست در عالم
ولیکن همچو بیماران پی تیمار می گردم
برای عشوه یوسف زلیخا خود گدایی کرد
مرا شوق گدایی شد که در بازار می گردم
چرا یکجا بمانم من چو آن بتهای تو خالی
به گرد کعبه ی یارم مسلمان وار می گردم
تو ای آهوی تاتاری که از صیاد هوشیاری
عیان کن رسم عیاری که با اغیار می گردم
حدیث جان نثارانم که جان را بر لب آوردم
اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم
اگر چه مهر تابانم به پشت ابر پنهان است
ولیکن من ز شوق او پی انوار می گردم
بسوزان رند تبریزی ، ز سوز ساغر و ساقی
که من در عالم مستی پی اسرار می گردم
ر.ت.ارغـوان
و تو چون عیاری
دل بی تابم را
از کفم دزدیدی
تو همه پنجره ها را به رخم وا کردی
چشم یاری به رخ غم کردی
تو شدی تکیه گه و اهرم من
تا که دروازه ی زندان مرا خم کردی
که رهایم سازی
و تو بی زمزمه ی منت عشق
در گلستان خیال و اوهام
باغ بی ریشه ی احساس مرا
ارغوانی کردی
بس محبت کردی که غرور خود را
از تمنای وجود گنگم
پیش من بشکستی
و من ایمان دارم
اینکه احساس تو را درک کنم
و نه تا مرگ رسد عشق زیبای تو را ترک کنم ...
ر.ت.ارغوان
مادرم
کاش در سایه ی نقاشی او
ر.ت.ارغـوان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقدیم به حضرت وحشـىـــىــی![]()
![]()
کو سوسن و کو نسترن ، کو سرو و لاله و یاسمن
کو سبز پوشان چمن ، کو ارغوان ، کو ارغوان
مولوی
کوچه باغم تاریک
پشت بامم اندوه
واژه پژمرده تر از غنچه ی افتاده به خاک
و سکوتی که پر از تنهایی است
بال و پر می بخشد
گل بی ریشه ی احساس مرا
هر کجا می نگرم سایه وحشت پیداست
و نسیمی که پر از عطر هماغوشی اوست
برگ تقدیر مرا تا به نهایت بردست
در دلم می گویم ،
کاش می شد که از این بام بلند
چون سبکبالی یک قاصدک بد ترکیب
آسمان را لمسید
میل پرواز در اعماق وجودم جاریست
وز شکوهی که در آن اوج حقارت پیداست
نفس ساکت گل می گیرد
وای دیشب که چه خوابی دیدم
خواب دیدم که به ادراک معمایی پوچ
ذهن آشفته ی من
ره صد ساله به یک شب پیمود
و شب در به در از ترس سحر
با تبسم فرمود ،
ارغوان من کو؟
چه کسی بود ربود از دستم
ارمغان همه ی زندگی تلخم را...
ر.ت.ارغوان
به کریشنا سوگند
و به برگشتن طاووس به هند
فیل ما را هوس باد صبا می آید
و در این شومی احساس زغال
دود بی پرده ی عشق
از سر و کله ی خر می خیزد
و دروغی رنگین ؛
"شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند"...
ر.ت.ارغوان
پ.ن» چقدر این نوشته زیباست...![]()