نفسم بهر تو مي آيد و باز
شكرت از راز و نيازم جاريست
در پس پرده ي اوهام دلم
دستم از دست لطيفت خاليست
من گنه كرده ي ناپاكم و باز،
تو همان لحظه ي آغاز سرشت
اي همه نام تو آوازه ترين
تشنه را در لب چشمه تو بفهم
رقص پيمانه ي ما را تو ببين
اندر اين گلشن ويرانه ي ما
پاسخ نرگس فتان تو بگو
حال و احوال غريبان تو بجو
همه روز و همه شب
همه وقت و همه جا
درد اين سينه مرا ياد تو مي اندازد
كه من اينگونه در اعماق خيال
به تو مي انديشم ،
به خودت مي گويم
اي همه سود تو از ، سوز و زيانم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
دمي از ابر برون آ
بر رخ عاشق بي تاب ، بتاب ...
رند تبريزي