باز سرگردانم
باز هم گرد خودم می گردم
باز در خانه ی من
بي تو مي خيزد غم
مات و مبهوت هستم
در رخ شيرينت
هيچ در من نيست ، كوله بارم خالي است
پيش رو آينده ، با غم بگذشته
چشمهايي آبي ، در دل بي تابم ،
مي كند غوغايي
روزگار از ما نيست
زندگي بر ما هست
بلبلان خاموشند ،
در خزان گلها ، مي سرايد جغدي
آسمان بي تاب است ، پنجره ها باز است
ماه را مي بينم ، همچو ابروي عشق
به چه مي انديشم ؟
خود نمي دانم من
با خودم مي گويم :
عشق را بايد شست
عشق را از ته دل بايد شست
تا لب چشمه اگر راهي نيست …
رند تبريزي