تبليغاتX
 

 

در سکوت مبهم یک سر گذشت

در میان روشنایی های دشت

جز صدای وحشی هو هوی جغد

هیچ آوازی نمی آید به گوش

چشمها بارانی اند ،

دستها خالی تر از احساس لمس

های و هوی جغد بی تابی که در نزدیکی است ،

شور می بخشد به احساس جنون

شبنم پاکی که آویز گلی است

تحت تحمیل قضای جاذبه

از رخ گلبرگ های ارغوان ،

لغز لغزان می خرامد روی خاک؛

روی بر خاکی که سرشار از تهی است

مرد سرشار از غم عشقی کهن افتاده است ...

کز فراق لحظه های روشنی

زیر چتر درد و اندوه زمان ،

پیکر فرسوده ی امید را

می کشد در کوره راه زندگی

تا به پشت تپه های روشنی ...

مرد پژمرده ز دست روزگار

خواب می بیند که پشت کوهسار ،

با هم آوازی گلهای بهار

نغمه ی پیوند را خواهد سرود...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 1:41  توسط رند تبریزی  |