این سکوتی که شکست
بر فراز سر ما
در بلندای زمان
در پس آینه ها
عشق را با خود برد
شوق را با خون شست
و دل زارم را
به دو دستم پس داد
شبی بی انصافی است
شب بی دلداری
همه این معنی احساس مرا می دانند
و من اینک تنها به تو می اندیشم
که در این ظلمت شب
به کدامین مهتاب و کدامین نوری
باغ بی ریشه ی احساس تو را
روشنایی بخشم
کوچه ها تاریک است
و پر از تنهایی
لیک با این دل پر احساسم
یکسره نام تو را می خوانم
ای که عشق تو بر این پیکر من روییدست
دل من در طلبت از غم جان شوریدست
چشم من را دریاب
که چنین نافرجام
از غم حادثه ها
خون دل می ریزد
و همه می فهمند
نغمه ی ساز مرا
کاندر این باغ وصال دلها
در میان گلها
ارغوان نغمه ی احساس من است ...
رند تبریزی