تبليغاتX
 

 

با شوخی شراب

لرزید شوکران

بر تار و پود غربت زده ی شام آخرش

آبی ترین ترانه

بر روی ماه هاله بست

و نقاش چیره دست

تاریک تر ز شب

اندوه پر فسانه ی فانوس مرده را

چون سرسرای شب

تیره گون نمود

آویز قاف عشق بود

داس سپهر صبح

آن دم که من

بی هیچ منطقی

بر بوم زندگی

تنها فسانه ی دل را

گردن زدم

تا مسیر بادهای پیوسته

غریو خاموشی را فریاد کنند

در انحنای شب

سازی شکسته بود

شاعر به زال غزل حمله برده بود

وز لابلای یاس پیر

بادی به صورت شبنم وزیده بود

و ارغوان

نقش دامن پر چین عشق را

بی رنگ تر ز عدم

بر روی ساقه ی خورشید زخمه کرده بود

طرحی کشیده بود

پنجره لبخند می نمود ...

رند تبریزی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به ارغوان نقاش به پاس شعرهای زیبایش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 15:17  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

در پستوی ذهن آشفته

و در انجماد هیجان

گذشته های نه چندان دور را

با پرگار خاطرات دوره می کنم

خیال شیشه ی مینا

معجزه ای است در دل زنگار بسته ام

و مردی تا به دندان مصلوب

که اندوه ژرفناکش

قصیده ی صبح است و دریده ی میخ

چیست این سکوت زهرگین؟

چیست این صلای دروغین شاعرکان شرمگین؟

که تا چشم باز کرده ام

افریطه های بی بند و بار قافیه ها

تار و پود ثانیه ها را گسسته اند

و مرثیه های انزجار

افسون زندگانی را نشانه رفته اند

ای بیکرانه ی عشق

گریز خواب از چشمهای بسته ام

روشنایی مهتاب را بهانه کرده است

و تو بی هیچ فسانه ای

هزار افسانه را مانی

که در تغزل های گنگ من

هزار و یک شب جلوتر از منی

و من مغتنم ترینم به سکوت

زیرا که در ترانه ی بودن

جز در وصال یار هیچ نسروده ام

و اینک ای ارغوان شوخ

بنگر که عاشقت

جز در وفای عهد ساغر نمی زند ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 17:6  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

در سکوتی دلتنگ

در حصاری مستور

عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست

و هوس هوش مرا آکنده

با تمنای گناهی مبهم

مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :

تو چرا مثل عدم تنهایی؟

تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز

تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم

شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است

تو چرا تنهایی؟

واژه ها در به درند

ناتوانند به ادرک جنون

هیچ کس در این شهر

حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید

که چرا اینگونه

داغ تنهایی یک آلاله

چشم پر عشوه گر یک نرگس

و غم شرق به غرب سوسن

بر دل گلشن من روییدست

دوست دارم که بگویم سهراب ،

زندگی رسم خوشایندی نیست

زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است

زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است

زندگی لذت یک فاحشه از ثانیه است

زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست

زندگی  تلخترین لحظه ی یک مردودی است

آری آری سهراب ،

زندگی هر چه که هست

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

رند تبریزی

 

 

تقدیم به افیون که نمی شناسمش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 23:10  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

خار اگر باشم چه غم گل هم ز خار است ای پری

درد و درمانم یکی ، دردم ز یار است ای پری

بلبل طبع حزین را ، طرد و هر جایی مکن

کاین دل شیدای من ، زار و نزار است ای پری

من نگویم عهد را بشکستی و تنها شدم

این ره و رسم خطا ، از روزگار است ای پری

ارغوانی بود و رنگین لوح جان اما کنون

طالع آشفته ام تاریک و تار است ای پری

با همه رنج و مشقت ، غم کجا آید به چشم

دیدن چشم سیاهت غمگسار است ای پری

بس که داغ هجر تو در جان و دل روییده است

پیکر فرسوده ام چون لاله زار است ای پری

تیغ مژگان را مکن با زهـر هجرانت خراب

روزگار عاشقان خود زهر مار است ای پری

درد عاشق کُش بیا تبریز و از رندی بپرس

کاین دل بی تاب ما هم شهریار است ای پری

 

رند تبریزی

    ۸۷/۲/۱۰

 

تقدیم به دوست عزیزم طوفان ساکت 

پ.ن » سهم من عزیز می توانی گزیده ای از موزون نگاریهای مرا از اینجا برداری ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 15:6  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

در سیاهی های بد سگال

در خزان خشمگین زندمانی

بی هیچ استشاره ای

سکوت را روزه می گیرم

و واژگان معاصر را

شکسته تر از شیشه های تلافی

با ادبار زندگی پیوند می زنم ...

دریغ از لختی لابه

افکار دست و پا بسته ام ،

ارتجالا روی کاغذهای باکره چمپاته می زنند

طومار معاصی ام ، پر شده از مایحتوی

و فرشته های دادخواهی ،

بی صدا به من می نگرند ...

بی هیچ واهمه

میوه ی ممنوعه را

به حوای آرزوهایم تعارف می زنم

از مجهولات ذهن آشفته ام ،

تصنیف غم انگیز زندگی  جاری می شود

و دستی رد ،

به روی سینه ام سنگینی می کند ،

هجران ،

جزمیت عشق را ربوده است ،

و من مذموم وار در مذلتی شوم فرو رفته ام ،

راه برگشتی به رویم نیست

غزلهایم ته کشیده اند

برهمن خیالاتم کفر را فریاد می زند

و از شاخه های پر صلابت خستگی

زرد و نارنجی و سرخ ،

بر زمین می بارد

من ،

با خش خش برگها

ایمان می آورم به آغاز فصل سرد

ایمان می آورم به سر آغاز نیستی

زیرا که دیده ام از سالهای پیش

جلاد سبزی و سلطان فصلهاست ،

پاییز رنگی چون ارغوان من ...

 

رند تبریزی

 

 

پ.ن » تقدیم به قدم نو رسیده ی حنانه و خاله اش زهرای شیرینکده 

پ.ن » ترجمه همین شعر از دوست عزیزم طوفان ساکت ...

 

The forbidden fruit

 

Through malicious darkness

In the angry fall of life

Without any consultation

I fast the silence

And I join the contemporary words

To the adversity of life

More broken than the reprisal glass

Alas! For a little moaning

My limited thoughts

Squat on the virginal papers

My guilt scroll has been filled

And petition angels

Look at me in silence…

Without any fear

I offer the forbidden fruit

To my longing Eve

The mind unknowns have distressed me

The sad life lyric is sang

A rejected request

Press down my heart

Separation

Has stolen the definitive love

And I am drowning disagreeably

In the fateful humility

There is no way for me to return

My odes have drawn to an end

The Brahman of my thoughts

Shouts his blasphemy

And from the harsh branches of tiredness,

Yellow, orange and red

Fall on the earth

With the leaves rustling

I believe in the beginning of the cold season

I believe in the beginning of decease

Since I have seen in the past years

Autumn with its purple color is

The greenness executioner and the king of all seasons...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 14:13  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

اگرچه مرهم دردم به زخم جان ای دوست

بیا که دل ببریدم از این جهان ای دوست

دمی که مهر و وفا را ز روی دل شستی

فتاد آتش هجرت به ناگهان ای دوست

چنین که خاطره داری میان شعر من

بیا که بی تو تغزل نمی توان ای دوست

تمـام قـافیـه هـا را کشیده ام در بنـد

فقط به خاطر یادی ز ارغوان ای دوست

مـرا بـه گلشن یـاران نسیم تـو آورد

بیار عطر وفا را به ارمغان ای دوست

اگرچه بی سر و پایم در این غریبستان

رسیده ام به در تو کشان کشان ای دوست

مـرا کـه درد دلـم را فقط تـو می دانی

چگونه شکوه نمایم به دیگران ای دوست

چو جانفشانی رندان ندیده ای در عشق

بپرس حال غریبان ز شاهدان ای دوست

 

رند تبریزی

 

 

پ.ن» گفته بودم تا آخر اردیبهشت خدا نگهدار ولی به خاطر تولدت برگشتم... تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 18:3  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

آخـر تـو ای ترانه ی عشرت نخواستی

این چنگ پر فسانه ی در غم نهفته را ...

 

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 1:24  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

تو كز ديار بي كسي به داد من رسيده اي
چرا ز من بريدي و به اهرمن رسيده اي
غلام کوزه گر ببخش ، اگر چه كوزه ات شكست
كه از پي هزار سال به فوت و فن رسيده اي
نوای ارغنون من ، نشان ارغوان تست
ز بانگ ارغنون من ، به خویشتن رسیده ای
از آسمان آبی ات ، کویر خشک من ببین
که تو به عرش کبریا ز آه من رسیده ای
مرا ز هجر بلبلان ، تحملی نمانده است
و تو برای چیدنم ، در اين دمن رسيده اي
بیا بیا تبر بزن ، به شعرهای گنگ من
شکن شکن شکن مرا ، که بت شکن رسیده ای
ددف ددف ددف ددف ، ز درد من به دف زنم
ز شور دفّ و درد تن ، به تن تنن رسیده ای
جوانيم به عشق تو همه خزان شد و گذشت
به اين خزان عمر من چو ياسمن رسيده اي
صلای رندی ار فتاد همه ز لطف مهر تست
و تو  برای شعر من ، به قلب من رسیده ای

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 20:45  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

گـلعـذاری بـاغـبان را بــاز هـم از یـاد برد
صـبر کـنعانش نـماند و پـیرهن را بـاد برد
در مـرام عـاشقان ایـن رسم عیاری نبود
تـیغ ابـرو بـر کـشید و از مـیان پـولاد بـرد
نـوبهار زنـدگی چون در گل و گلشن فتاد
گلسِتان را در خزان ، دردِ دل شمشاد برد
دلـبر مـا چون بجز دل آیت عشقی ندید
در دل مـا غم نهاد و بـا خودش میعاد برد
در وفایش تـازیانه خوردم و آن نو عروس
حـجله را از دم رهـا کرد و ز دل داماد برد
تا نی ستان وجودم را به لبخندی فروخت
آتـش هجرش مـرا از بیخ و بـن بـنیاد بـرد
در هوای کوهکن اندیشه شیرین چو رفت
خسروان را باد غیرت تیشه ی فرهاد برد
جملگی تــبریـزیان بـر بخت من نالیده اند
ارغــوان را رنـد پـرورد و ثـمر شهـزاد بـرد

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:26  توسط رنـد تبـریـزی  | 

 

 

بر خیز بانو بیا به کوران زندگی

با نغمه بهار و با ساز جویبار

برخیز بانو که دست از جهان کشیده ام

تیره است روی آفتاب این روزگار

دانی که در این لحظه های بی کسی

بیراهه رفته ام به تاراج عاشقی

از فصل فصل خزانها بریده ام

چون برگها ز شاخ تلاجن رمیده ام

حالا میان مردم چون برفِ آدمی

تنها و بی صدا به زمستان رسیده ام

در عمق هوسهای آتشین من

عشقی است که نامش مقدس است

ای ارمغان گلشن دلدادگی

چون ارغوانی گلهای رازقی

این را فقط برای تو سروده ام ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 21:46  توسط رنـد تبـریـزی  |